یادداشت

حس پدربودن

نویسنده: آرش شریف‌کیان
آرش شریف‌کیان
کارشناس گرافیک گروه مجلات همشهری
پدر آدریانا 20 ماهه
همیشه برایم سوال بود که حس پدر بودن چگونه است. تکلیف حس مادر بودن مشخص بود؛ از همان ابتدا با گوشت و پوست خود، کودکش را احساس می  کند؛ لگد زدنش، سکسکه کردنش و خیلی چیزهای دیگر. اما پدر چه؟ از دوستم که به تازگی پدر شده بود پرسیدم، گفت: «تا چشمم بهش افتاد، حس پدری  ام همان‌جا شکل گرفت.» من هم که قانع نشده بودم، لبخندی زدم و تایید کردم که باید صبر کنم تا آن لحظه اتفاق بیفتد اما همچنان در ذهنم با این چالش درگیر بودم.
پشت در اتاق عمل منتظر بودم، دل توی دلم نبود، از میان در رفت و آمد تند پرستارها را زیر نظر داشتم تا این‌که یکدفعه یکی از آن‌ها آمد و در اتاق را بست، تا مرز سکته رفتم، شاید این نگرانی شروع همان حس پدرانه بود که ذره ذره در وجودم تزریق می  شد. چشمم که به دخترم افتاد ناخودآگاه بغض کردم، دست خودم نبود. نمی‌توانستم لحظه  ای از او چشم بردارم. با خودم فکر می  کردم پس حس پدرانه که می‌گفتند همین است. بیشتر سردرگم بودم، چقدر تولد شبیه مرگ است، در مرگ باید عادت کنی بدون او زندگی کنی و در تولد با او.
یک هفته گذشت، کم‌کم به حضورش عادت کرده بودم، 40 روز گذشت و او ما را مهمان اولین خنده  هایش کرد. کمی بزرگ‌تر که شد، متوجه شدم چقدر زندگی با او شیرین است. الان که آدریانا 20ماهه شده و در خانه به اسم کوچک(اَش) صدایم می  زند، حس پدر بودن را با تمام وجود درک می  کنم و هموار کردن راه رسیدن به خوشبختی برای او بزرگ‌ترین هدف زندگی  ام است.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code