خانواده شاد

خورشید با تور سفید

نویسنده: اكرم احمدی
قرار بود صبح یک روز آفتابی باشد. خورشید هنوز بالا نیامده بود که آسمان ابری یا آفتابی بودنش را نشان بدهد، اما غبار حرف دیگری داشت...
قرار بود صبح یک روز آفتابی باشد. خورشید هنوز بالا نیامده بود که آسمان ابری یا آفتابی بودنش را نشان بدهد، اما غبار حرف دیگری داشت. انگار که روی خورشید یک پارچه‌ی تور انداختند. این تشبیه برای ذهن یک پسر بچه‌ی شش ساله آن‌قدر عجیب بود که همه بگویند:
- ای ناقلا تو این چیزارو از کجا می دونی؟
- پرده‌ی خونه آقاجون اینا توره دیگه. وقتی خورشیدو از پشتش نگاه می‌کنم این شکلی می‌شه.
از سربالایی خیابان که بالا می‌روند ساختمان بزرگ پیداست. قرار بود همه خواب باشند؛ از بس که سر صبح است و خروسخوان. اما این‌جا انگار خیلی وقت است که روز شده. مرد قدبلند با کت و شلوار قهوه‌ای و پیراهن شکلاتی جلو می‌آید:
- تشریف ببرید طبقه‌ی اول. کارهای اداری رو اون‌جا انجام بدید. صبحونه هم حاضره. قبلش از خودتون پذیرایی کنید.
در راهروی ورودی اول یک سماور غول پیکر گذاشته‌اند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code