یادداشت

خییییییلی‌تر

نویسنده: حامد عسگرپور
حامد عسگرپور
صفحه‌آرای مجله‌ی همشهری جوان
بابای تانریلای چهارساله
پنج تا بیشتر بازی کنیم اما باید بخوابیم.
 پنج تا بیشتر ببوسمت بغلت کنم، اما باید صبح زود بیدار بشوم بروم سر کار.
 پنج تا بیشتر از پنج تا انگشت‌هایت جلویت می‌گیری اما باز در شماره‌ات جا نمی‌شوم. دست‌هایت را بهم می‌زنی، معادله‌هایت را رها می‌کنی و حساب کتابت را بهم می‌ریزی و می‌گویی: «خییییییییلی‌تر.» خیلی‌های تو هیچ جای زمان من جا نمی شوند. وقتی می‌ترسم قبل از آمدنم به سرکار بیدار بشوی و بدوی جلوی در و بگویی «امروزم جمعه باشه پیشم بمون!» وقتی می‌گویم «امروز شنبه‌اس!» می‌گویی «کاش که خیلییییی‌تر جمعه باشه!»
دخترم! کاش بتوانم راحت به تو توضیح بدهم خیلی‌های «تو» معادله‌های زندگی را بهم نمی‌زند، اما من به خاطر فرداهای خیلیییییی بهتر کار می‌کنم، خیلی‌تر تلاش می‌کنم برای «تو»؛ تا  آینده‌ی تو را قشنگ‌تر بسازم، آرامش و آسایش بیشتر داشته باشی، عددهای بیشتری بخندی. بهتر کودکی کنی. بهتر بزرگ شوی.
می‌دانم بهترین‌های من، اما همین پنج تا بیشترهای توست. معادله‌های زندگی را فقط خیلی‌تر شاد بودنت حل می‌کند.
بابا خسته نمی شود دنیا خسته نمی شود.
دخترم! خنده‌های تو امید را، دنیا را سر پا نگه می‌د ‌ارد. پنج تا بیشتر بخند!



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code