سرگرمی

دل تنگــی برای هرچه كه نیســت

نویسنده: اكرم احمدی
گندم گل گندم ای خدا... دخترمال مردم ای خدا... انگار عاشق همین روزها بود. بهار كه می‌شد و زمستان می‌رفت و كم‌كم تابستان می‌آمد...
گندم گل گندم ای خدا... دخترمال مردم ای خدا... انگار عاشق همین روزها بود. بهار كه می‌شد و زمستان می‌رفت و كم‌كم تابستان می‌آمد، انگار یك جان دیگری می‌گرفت. قوی‌تر می‌شد، زیباتر می‌شد. صدایش تغییر می‌كرد. مدام آواز می‌خواند.
 ـ‌ كاش صداشو ضبط می‌كردم! كاش همون روزا یواشكی صداشو ضبط می‌كردم! چرا حواسم نبود؟ چرا هیچ وقت به این روزا فكر نكردم؟ كاش خنده هاشو ضبط می‌كردم! وقتی می‌خواند:
 ـ‌ گندم گل گندم ای خدا... دختر مال مردم ای خدا... دیگه وقتشه ها. تو هم می‌ری، عروس می‌شی. معلوم نیست چند تا بهار تابستون دیگه پیش مایی.
سرش را تكان می‌دهد. توی دلش آشوب است:
 ـ‌ كاش وقتی نشای توت‌فرنگی‌ها را با دقت لای پارچه‌ی سفید می‌گذاشت تصویرش را برای همیشه ثبت می‌كردم! كاش وقتی از دیدن اولین جوانه‌های ریحان و مرزه ذوق می‌كرد و چشم‌هایش برق می‌زد، فیلم می‌گرفتم و می‌گذاشتم برای این روزها! كاش همه‌ی روزهایی كه مادرم آواز می‌خواند و آشپزی می‌كرد، از آن دست‌ها، از آن شوق بی‌نظیر عكس می‌گرفتم و قاب می‌كردم و می‌زدم روی دیوار! برای همین روزها كه دلم برای هرچه نیست تنگ می‌شود. همه‌ی كودكی و نوجوانی و جوانی‌ام را كه روی هم بگذارم می‌شود خاطرات روزهای بهاری و تابستان و باغچه‌ی سرسبز. می‌شود خاطرات چندروز مانده به تابستان. می‌شود خانه‌تكانی‌های بعد از عید و بساط باقالی پاك كردن و نخود پاك كردن و سبزی پاك كردن و...
 ـ‌ شگون داره مادر. رسمه. باید رسمارو انجام بدیم.
مثلا جشن باران‌های بهاری یا مراسم‌ استقبال از ماه رمضان. همه را باید انجام می‌دادیم.
بعد نیم‌نگاهی می‌انداخت به بشقاب گندم‌ها. پارچه را با احتیاط از روی گندم‌ها كنار می‌زد و نگاهشان می‌كرد.
 ـ‌ اللهم صل علی....
صلوات می‌فرستاد و دعا می‌كرد...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code