سرگرمی

سه قصه از گفتن

نویسنده: اكرم احمدی
قصه‌ی اول؛  من که داشتم می‌گفتم!
 مادرها ردیف ایستاده بودند. بچه‌هایشان را برده بودند. از همه‌ بزرگ‌تر جراحی لوزه داشت و از همه کوچک‌تر یک غده در گلویش جا خوش کرده بود. شب قبلش مادرها به بچه‌های بزرگ‌تر دیکته‌ی شب هم گفته بودند و کوچک‌ترها هم نقاشی‌هایشان را کشیده بودند. حالا وقتش بود. نقطه‌ی اوج دلشوره‌ها همان جا بود. همان ساعت نه صبح که از شب قبلش که نه، از یک ماه قبلش خواب و خوراک را از همه‌ی مادرها گرفته بود. همه‌ی مادرها ردیف ایستاده و تکیه داده بودند به دیوار.
- خانوما این‌جا چرا وایسادین؟ کسی این‌جا نباشه. همه برن تو بخش!
- ما هیچی نمی‌گیم. فقط بذارین این‌جا وایسیم.
- نمی‌شه باید...
زن‌ها صدایشان را بالا می‌برند. نمی‌گذارند نگهبان که با مدام با فلاسک چای‌اش ور می‌رود حرفش را تمام کند. یکی که کتاب فارسی پسرش را دستش گرفته با صدای بلند می‌گوید:
- ما کاری نداریم که. بذارین این‌جا وایسیم. تو بخش دلمون آروم نمی‌گیره.
نگهبان در فلاسک را محکم می‌پیچاند و زیر لب چیزی می‌گوید. زن‌ها چند قدم جلو می‌روند. مادر پسربچه‌ای که در گلویش غده دارد بغض کرده و برای بقیه می‌گوید که پسرش باید می‌رفت پیش‌دبستانی اما این چند وقت فقط اسیر بیمارستان و دکتر بوده‌اند. بعد کتاب فارسی را از دست مادر بچه بزرگ‌تر می‌گیرد و اشک می‌ریزد. زن‌ها دورش جمع می‌شوند. نگهبان این بار صدایش را بالا می‌برد:
- خانوما چرا این‌جا وایسادین؟ برین اون...
باز نمی‌گذارند حرفش تمام شود. زن‌ها با هم صدایشان را بالا می‌برند.
- مارو بکُشید نمی‌ریم تو بخش. باید این‌جا پشت در اتاق عمل بمونیم تا بچه‌هامون بیان بیرون. از اتاق بیان بیرون و ببینن ما نیستیم دلشون از غصه می‌ترکه!
زن این را می‌گوید و اشک‌هایش را پاک می‌کند و تسبیحش را می‌چرخاند و صلوات می‌فرستد.
نگهبان ساکت ایستاده و نگاهشان می‌کند. زنی به مادر بچه‌ی کوچک‌تر دلداری می‌دهد که وقتی پسرش خوب شد می‌تواند برود پیش‌دبستانی فامیلشان ثبت‌نام کند. مادرها به هم نزدیک می‌شوند. نگهبان در فلاسک چای را باز می‌کند و لیوان‌های کاغذی را از چای پر می‌کند و جلوی زن‌ها می‌گیرد.
- این‌جا چرا وایسادین آخه؟ این‌جا که اتاق عمل بچه‌ها نیست. این‌جا اتاق عمل بزرگسالانه.
زن‌ها با تعجب نگاهشان می‌کنند و به سمت در خروجی می‌دوند. نگهبان دنبالشان می‌دود.
- کجا می‌رید بابا؟ اتاق عمل بچه‌ها این طرفه!
مادر بچه‌ی بزرگ‌تر كه در پله‌ها سکندری می‌خورد، می‌گوید:
- چرا الان می‌گی آخه؟
- من که دوساعته دارم می‌گم...




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code