سرگرمی

مادر عبــاس

نویسنده: اكرم احمدی
پرده‌ی سیاه و سنگین گلدوزی‌شده را که کنار می‌زدی باید یک درِ سنگین و سبز را باز می‌کردی تا وارد حیاط می‌شدی. یک دیوار هم بین پرده و دیوار بود...
پرده‌ی سیاه و سنگین گلدوزی‌شده را که کنار می‌زدی باید یک درِ سنگین و سبز را باز می‌کردی تا وارد حیاط می‌شدی. یک دیوار هم بین پرده و دیوار بود که همیشه نگاهت روی شمایل‌ها خیره می‌ماند تا به در می‌رسیدی. درِ سبز و سنگین همیشه نیمه‌باز بود. همیشه آن روزها بیشتر. چند روز مانده بود به عزاداری زن‌های محل که جمع می‌شدند کلید را می‌داد دست مادر عباس.
-کلیدا دستت امانت. اگه تا آخر این دوماه زنده بودم که برمی‌گردونی به خودم. اگه نبودم می‌مونه دست خودت.
همه با هم می‌گفتند ان‌شاءالله زنده‌ای و بدون حتی لحظه‌ای درنگ سرشان را برمی‌گرداندند و ته کوچه را نگاه می‌کردند. همان جا که یک پرده‌ی سیاه گلدوزی‌شده روی درِ سبز را پوشانده بود و رویش نوشته بود: «خوش آمدید»
مادر عباس کلیدها را توی دست‌هایش چرخاند. زن‌ها انگار همه‌ی کارهایشان را از قبل هماهنگ کرده بودند. هر کدام به یک طرف رفتند. انگار که یک چهارراه وسط آن کوچه‌ی قدیمی باز شده باشد. هر کس به سمتی رفت. در سکوت. در آرامش. مادر عباس ته کوچه ایستاده بود که دوباره زن‌ها برگشتند. هر کدام چیزی توی دستشان بود.
- امروز باید فرشارو بیاریم بیرون و تکون بدیم!
مادر عباس برگشت به سمت پسرها. پسرها وسط کوچه بازی را نگه داشته بودند و دروازه‌های آهنی را کنار کشیده بودند تا مزاحم رفت وآمد زن‌ها نباشند. همه‌ی سرها به سمت مادر عباس چرخیده بود.
- زحمت بیرون‌آوردن فرش‌ها با پسرهاست.
انگار این هم از قبل تعیین شده بود. بچه‌ها توپ و دروازه‌ها را جمع کردند و دنبال زن‌ها راه افتادند. هرکدام دنبال مادر خودش. مادر عباس تنها بود. پرده‌ی سیاه را که کنار زدند تا در باز شود، همه با هم صلوات فرستادند.
-آخ جون. خوبه سالی یه بار خونه‌تکونی اون تو هست، وگرنه هیچ وقت نمی‌دیدم چه شکلیه!
یکی این را با صدای بلند گفت و پشت پرده‌ی سیاه گلدوزی‌شده پنهان شد. مادر عباس که سرش را برگرداند کسی نبود که ببیند.
- تا تاریک نشده بیاین تو!
تا شب اول آن‌جا لامپ و چراغ روشنایی نداشت. می‌گفتند باید از شب اول چراغش روشن شود. باید از شب اول مردم جمع شوند. در کوچه هم چراغی نبود. فقط سر کوچه یک تیر برق بود که همیشه‌ی خدا لامپش سوخته بود. برای همین بچه‌ها جنبیدند. در دوم را که رد می‌کردی وارد یک سالن بزرگ می‌شدی. درست سمت راست یک کمد شیشه‌ای بود. آن طرف‌تر هم چند تا کتری بزرگ بود و استکان‌های مرتب چیده‌شده. روی دیوار چیز دیگری هم بود. یک پارچه‌ سیاه گلدوزی‌شده که انگار به عمد داشت روی یک چیزهایی را می‌پوشاند.
-کاش بشه امسال زیر این پارچه رو هم ببینیم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code